نوشتاری در تاریکی
سلام به همه خوانندگان، میدانم از اینکه مدت طولانیی است که دیگر ننوشته ام گله مند هستید. در این مدت در شرایط مناسبی برای نوشتن نبوده ام. در حال از دست دادن دلایلم برای نوشتن هستم. میگویند که ما انسانها احساسی هستیم. بر پایه تمایل احساسیمان تصمیم میگیریم و سپس سعی در توجیه منطقی آن میکنیم. جریان باد مخالفی در زندگیم شروع به وزیدن کرده است. هیچ چیز مرا در مورد وبلاگ ناراحت نمیکند، اینکه نوشته هایم را در همه جای اینترنت به اسم خود قرار میدهند، اینکه بسیاری برای دلایل غلط دست به عمل میزنند، اینکه مرا آنگونه که میخواهند میشناسند و نه آنگونه که هستم، و ... ولی اکنون در درون من سودائی است که غوغایش خواب شب از من گرفته است. آرزو دارم خداوند به من وضوح زمان مرگ بدهد. لحظه ای که زندگی کوله بارش را میبندد و به یکباره در سیاهی ها ناپدید میشود. آرزو دارم بدانم که چرا باید چنین غمگین و در عین حال خوشحال باشم. وقتی آهنگ «اولین ستاره» نواخته میشود چرا باید حیرت مرا در خود خفه کند، هنگامی که او را به یاد می آورم. او خدایی تازه برای من است و هر چند هر روز در می یابم که او را نمیشناختم و هنوز نمیشناسم، ولی جایگاهش برایم جابجایی ناپذیر است. چه کشنده است حیرتم. آرزو دارم وضوح زمان مرگ مرا در خود فراگیرد، و تو را فقط آنگونه که هستی بیابم نه آنگونه که به تصویر کشیده شده ای، و آنگاه برای همیشه در آنچه هستی رها شوم. خدایا روح زخمی مرا تیمار کن، که فقط دستان تورا میطلبم.